تبلیغات
ƈŗγşŧąℓ ℓïɠɧŧ

Menu

HomE ProfiLe
PosTs DesiGn
About



Categories

  • uta no prince sama
  • ONE PIECE
  • text
  • Diabolek lovers
  • tokyo ghuol
  • noragami
  • news
  • my arts
  • theme
  • code


  • Friends

  • CRYSTAL LIGHT
  • وب انیمه ای کایدا_چان
  • جنگل سحر آمیز
  • I ❤ Anime
  • دوران نوجوانی من
  • ♥دفتر خاطرات پرتقالی
  • Sĸyˢᵏʸ ᴸᵃᶰᵈLαɴd
  • Teenage life
  • ✘تکستـــــــ✘
  • وب اسولا جونم...blackbutler
  • وب مینامی الی جونم
  • chert o pert
  • قلمرو تابس ماهـــ/اپل فازی جونم
  • خل و چل
  • خاطرات دو دوستــ
  • مدرسه ی جاودانه ی اورافتر های
  • وب مهستی جون
  • مسابقات جادویی فاطمه
  • وب عشقم مهزاد*-*
  • انیمه کلوپ
  • پونی شاپ


  • Daily
  • قالب وردپرس
  • بلبرینگ پارس تامین
  • کتاب قدیمی و نایاب
  • قالب وردپرس
  • قالب وردپرس
  • ★★aniTV★★
  • قالب وردپرس
  • آموزش بازاریابی اینترنتی
  • آموزش بازاریابی اینترنتی
  • شهر باربی
  • => All <=


    Tags

    Authors

  • بهناز محمدی

  • ♥❄ ♥❄nao_chan❄ ♥❄ ♥

  • ایلین .

  • Elçin

  • Codes

    https://www.uplooder.net/img/image/34/108b8c04aa2458b888aa41dc83f15a65/8796457645784.png


    سری جدید داستان0____0
    شنبه 2 دی 1396 | 04:54 ب.ظ | بهناز محمدی نظرات() |
    عرضم به حضورتون...اون داستان راز جادو بودا...کلا فراموشش کانید0-0.اومدم با سریــــــــــ جدید
    همین جا می زارمش خسته نشید تا برید ادامه و برگردید-_-
    .
    .
    .
    قبلا...

    کریستال:اگه اینجا باشم هیچکدومشون پیدام نمی کنه...نه مامانم...نه جادوگر...نه...
    روز اول مدرسه
    توی راهرو ها با یه چشم بند قدم می زد و سعی می کرد با کلاه ژاکتش صورتشو بپوشونه.توی کلاس رفت و ردیف اخر نشست.قیافش برای هیچکس اشنا نبود.همه بهش نگاه می کردن.سعی میرد کاری کنه که کسی چیزی نفهمه...
    توی زنگ تفریح
    توی حیاط بود و دنبال مارش می گذشت که قایمش کرده بود0_0ولی...باورش نمیشد..چطور پیداش کرده بود؟
    همون دخترکی که بلای جونش بود،دوباره اومده تا جلو بقیه خردش کنه...یا شایدم جادوشو بگیره
    سریع دوید داخل مدرسه.ولی مارش رو جا گذاشت."فایر نایت "از همون مار فهمید که کریستال همون جاست
    ردشو گرفت و رفت داخل مدرسه.کریستال از اونجایی که با مدرسه اشنایی نداشت ،در حال دویدن به یه راهرو می رسه که بن بسته...فایر نایت هم پشت سرش میاد
    -دخترک ضعیف...فک کردی می تونی از دستم در بری.می دونم که جادوی گم شده درون تو هم هست .فک نکن بتونی با این کارات جلو مامان خود شیرینی کنی
    +اون مامان من نیست!
    -اوه راستی یادم رفته بود.تو اصن مادر نداری..ینی داری ها ولی اخه کدوم مادری بچشو می زاره و میره؟
    +بس کن
    -چی شد؟ناراحت شدی؟الان کی صداتو می شنوه...یا بهتره بگم کی تو رو می شناسه؟
    یه دفعه یه نفر از پشت یقه ی فایر نایت رو میگیره و با صدای بلند می گه:شما کی باشید؟تو این مدرسه دعوا اونم با کوچکترت ممنوعه برو با هم قد خودت بازی کن
    همه بچه هایی که تو سالن بودن بهش نگاه می کنن
    فایر نایت با نگا هایی که معنی"برات دارم"میده به کریستال زل می زنه و میره
    #the_story_of_magic
    #part_1
    کامنت فراموش نشه ها!
    ? ??:


    مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ

    موزیک پلیر