تبلیغات
ƈŗγşŧąℓ ℓïɠɧŧ - سری جدید داستان0____0
Home ProFile Links Archive DesigN


ƈŗγşŧąℓ ℓïɠɧŧ

i'm free:)

عرضم به حضورتون...اون داستان راز جادو بودا...کلا فراموشش کانید0-0.اومدم با سریــــــــــ جدید
همین جا می زارمش خسته نشید تا برید ادامه و برگردید-_-
.
.
.
قبلا...

کریستال:اگه اینجا باشم هیچکدومشون پیدام نمی کنه...نه مامانم...نه جادوگر...نه...
روز اول مدرسه
توی راهرو ها با یه چشم بند قدم می زد و سعی می کرد با کلاه ژاکتش صورتشو بپوشونه.توی کلاس رفت و ردیف اخر نشست.قیافش برای هیچکس اشنا نبود.همه بهش نگاه می کردن.سعی میرد کاری کنه که کسی چیزی نفهمه...
توی زنگ تفریح
توی حیاط بود و دنبال مارش می گذشت که قایمش کرده بود0_0ولی...باورش نمیشد..چطور پیداش کرده بود؟
همون دخترکی که بلای جونش بود،دوباره اومده تا جلو بقیه خردش کنه...یا شایدم جادوشو بگیره
سریع دوید داخل مدرسه.ولی مارش رو جا گذاشت."فایر نایت "از همون مار فهمید که کریستال همون جاست
ردشو گرفت و رفت داخل مدرسه.کریستال از اونجایی که با مدرسه اشنایی نداشت ،در حال دویدن به یه راهرو می رسه که بن بسته...فایر نایت هم پشت سرش میاد
-دخترک ضعیف...فک کردی می تونی از دستم در بری.می دونم که جادوی گم شده درون تو هم هست .فک نکن بتونی با این کارات جلو مامان خود شیرینی کنی
+اون مامان من نیست!
-اوه راستی یادم رفته بود.تو اصن مادر نداری..ینی داری ها ولی اخه کدوم مادری بچشو می زاره و میره؟
+بس کن
-چی شد؟ناراحت شدی؟الان کی صداتو می شنوه...یا بهتره بگم کی تو رو می شناسه؟
یه دفعه یه نفر از پشت یقه ی فایر نایت رو میگیره و با صدای بلند می گه:شما کی باشید؟تو این مدرسه دعوا اونم با کوچکترت ممنوعه برو با هم قد خودت بازی کن
همه بچه هایی که تو سالن بودن بهش نگاه می کنن
فایر نایت با نگا هایی که معنی"برات دارم"میده به کریستال زل می زنه و میره
#the_story_of_magic
#part_1
کامنت فراموش نشه ها!

برچسب‌ها:
+ شنبه 2 دی 1396 | 04:54 ب.ظ | بهناز محمدی | نظرات()