تبلیغات
ƈŗγşŧąℓ ℓïɠɧŧ

Menu

HomE ProfiLe
PosTs DesiGn
About



Categories

  • uta no prince sama
  • ONE PIECE
  • text
  • Diabolek lovers
  • tokyo ghuol
  • noragami
  • news
  • my arts
  • theme
  • code


  • Friends

  • CRYSTAL LIGHT
  • وب انیمه ای کایدا_چان
  • جنگل سحر آمیز
  • I ❤ Anime
  • دوران نوجوانی من
  • ♥دفتر خاطرات پرتقالی
  • Sĸyˢᵏʸ ᴸᵃᶰᵈLαɴd
  • Teenage life
  • ✘تکستـــــــ✘
  • وب اسولا جونم...blackbutler
  • وب مینامی الی جونم
  • chert o pert
  • قلمرو تابس ماهـــ/اپل فازی جونم
  • خل و چل
  • خاطرات دو دوستــ
  • مدرسه ی جاودانه ی اورافتر های
  • وب مهستی جون
  • مسابقات جادویی فاطمه
  • وب عشقم مهزاد*-*
  • انیمه کلوپ
  • پونی شاپ


  • Daily
  • قالب وردپرس
  • بلبرینگ پارس تامین
  • کتاب قدیمی و نایاب
  • قالب وردپرس
  • قالب وردپرس
  • ★★aniTV★★
  • قالب وردپرس
  • آموزش بازاریابی اینترنتی
  • آموزش بازاریابی اینترنتی
  • شهر باربی
  • => All <=


    Tags

    Authors

  • بهناز محمدی

  • ♥❄ ♥❄nao_chan❄ ♥❄ ♥

  • اپل وایت

  • ایلین .

  • Elçin

  • Codes

    https://www.uplooder.net/img/image/34/108b8c04aa2458b888aa41dc83f15a65/8796457645784.png


    قسمت اول رمان...my dark magic
    دوشنبه 18 دی 1396 | 08:24 ب.ظ | بهناز محمدی نظرات() |
    my dark magic...
    داستان یه دختر 12 سالس که سعی می کنه این دوازده سال تاریکشو در اخرین سال عمرش یعنی13 سالگی جبران کنه.چون می دونه که عادی نیست:)
     بیوگرافیشو اول می زارم بعد رمان
    نام:کریستال لایت
    فامیل:پدر نداره:)
    نام مادر:دایمند کویین(شیطان درون الماسه)
    برادر:اصلیه کارلوس
    سن:12
    مرگ:13 سالگی مرگش معیین شده
    قدرت:
    تولید کریستال های سبز
    جاودانگی
    اتش(بعد از طلسم)

    حالا رمان...


    دایمند کویین توی قصرش نشسته بود و به نوچه هاش دستور می داد.نوچه هایی که همه شبیه هم بودن و فقط جادو بودن...قلب نداشتن:)...احساس نداشتن:)....همه چیز تکراری بود اما تفاوتی براشون نداشت...
    یکیشون فرق داشت...کنجکاو و فضول بود و می خواست از همه چی سر در بیاره:)
    یه روز که همه مشغول کاراشون بودن این دخترک از قصر می زنه بیرون..اما از یه راه مخفی!که خودش کشف کرده بود:)داشت از پله های قدیمی و فرسوده پایین می رفت که صداهای عجیب غریبی از پله ها بلند شد.زیر پاهاشو نگا کرده.پرتوهای نور از لابه لای ترک های چوب پله داشت می زد بیرون.سریع دوید بالا تا به قصر برگرده اما ناگهان پله ها شکسته می شن و اونو توی خودشون می بلعن.
    .
    .
    .
    وقتی به هوش میاد تنها چیزی که می بینه یه الماس ابیه که توی هوا معلقه.تا میاد بهش دست بزنه منفجر می شه و جادوی خودشو آزاد می کنه و به دخترک برخورد می کنه.موهای سبز رنگش عوض می شن و رنگ ابی تیره بهش اضافه می شه و یکی از چشاش ابی می شه.وحشت می کنه.نمی دونه چطور با این قیافه بره جلوی دایمند کویین.از پشت سرش صدای باز شدن در میاد.سریع بر می گرده.سر جاش خشکش می زنه
    -اینجا چه خبره؟تو اینجا چی کار می کنی؟
    زبونش بند اومده بود.نمی دونست بهش چی بگه
    دایمند کویین اومد نزدیک تر تا ببینه چه خبره
    ادامه دارد...


    ? ??:


    مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ

    موزیک پلیر